ای بی خبر از عشق که نداری خبر از من / روزی توآیی که نمانده اثر از من
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کليدي: عشق و منطق

من یه فیزیک دانم با پوست واستخونم دینامیک و استاتیک تک تک ذرات حس می کنم .کوانتوم در خونم جریان داره به نسبیت رسیده ام .از مرز زمان گذشته ام. من با کلی فرض خدا رو اثبات کرده ام

من یه برنامه نویسم خوب می نویسم به شی های بی جان جان میدهم .هدف و وظیفه ها رو مدیریت می کنم

من یه طراحم خوب می بینم .رنگ می زنم .جِلو می بخشم روح میدمم .زندگی معنا می کنم

من یه بازرگانم مذاکره می کنم.قصه می بافم ارتباط برقرار می کنم .می دهم و می گیریم .به غریبه ها دل می بندم.با غریبه ها هم فرهنگ می شم ومرزها را می شکنم

من یه فروشندم بازاریابم .کمین می کنم. شکار می کنم .می چرخونم تا از این چرخش شکارچی هم شکار کند هم شکار شود

من یه کشاورزم هرس می کنم صبرو معنا می کنم .بارون می شومو می بارم تا مرده زنده شود

من یه شاعرم با کلمات بازی می کنم .احساسو به مرز جنون میرسونم تا به تصویر بکشم

من یه مطربم... بلدم هر سازیو بزنم. مجلس را یک دل کنم.... تا مرز خنده و گریه دلارو بیدار کنم

 

من با همه ی این من بودن ها هیچی نیستم...

وقتی عاشق می شم ... به یک باره من را می بازم ...

بی تاب چشمانی می شوم که هیچی از عشق نمی دونه ..

وقتی عاشق می شم خیلی بی هویت می شم.

عشق...

تو سوزوندیم

 

ای بی خبر از عشق که نداری خبر از من / روزی توآیی که نمانده اثر از من