سرُ میخوره
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠  کلمات کليدي: درد و دل

نفسام به شماره افتاده

یادم میره باز دمو دم کنم ...

انگاری که زمین جذبم کرده

بدنم توان مقابله نداره

 یه چیزی فراتر از لذت

داره منو ذره ذره می خوره

 

توی اون چشما چیه که

همه ی پرده ها کنار می ره

لو می ره قصه ی آفرینش

هر چقدر هم کم برای لحظه ای

فاصله ها از بین می ره

                     من با نفس تو شبمو روز می کنم

من با عشق تو روزمو آغاز می کنم

توانگار خودمنی که آمدی

از کوچه پس کوچه های کودکی

به جای همون پسرکی که سیب از دستش افتاد

سرمی خورم در وجودت 

دل من هری میریزه

در سر سرای آغوشت گم می شم 

پر می شم ازعطرت و با یک جمله از تو

دوباره متولد می شم