اینجاست که
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کليدي: عشق و منطق

قبل از شروع

 

نگران من نباش هر وقت دلگیر بشم مینویسم پس وقتی نیستم حتما خوبم.

 

 

 

حرف آخر حرف دل ...

 

دلم می خواست زندگی کنم

اما اینجا جای زندگی کردن نیست ...

دلم می خواست نفس بکشم

اما اینجا هوا آلودست  ...........

دلم می خواست عاشق باشم

اما اینجا خیلی کوچیکه ................

تا اومدم راه برم افتادنو آموختم            تا اومدم پرواز کنم اسیری کشیدم

آزادی...

پشت تعریف لقب ، سواد ، شائن ومنزلت گم شد.

آرامش ...

پشت واژه ی تبعیض به هم خورد.

من خواستم زندگی کنم

توی خوابم دیده بودم دلمو قد یه دریا

اون که اومد به خوابم تو بیداری محال شد

 

اینجا که  عاشق کشی رسم است

اینجا که دست ها همه آلودن به خون عاشق

همین جاست

نفس کشیدن سم است و نگاه به آسمان حرام