آرزو
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱  کلمات کليدي: درد و دل

 

این روزا ...

همه چیزو سپردم دست خدا ...

نمی دونم تو اداره خدا چه جوری کارا راه میوفته

اینجا از این طبقه به اون طبقه

بالاخره به یه چیزی می رسی ...

اما وقتی یه آرزو رو می بری پیش خدا ...

ممکنه حتی اگه لایقشم باشی اما صلاح نباشه ...

یا مثلا یه قلب عاشق ببری پیش خدا بگی آرزو دارم به یار ش برسه

خدا پروندشو بذاره زیر همه پرونده ها ...

نه که عصبانیت کنه .... نه ...

آخه خدا هیچ وقت میوه کال دست بندش نمی ده ...

چی بگم والا .... این روزا...

آره همین روزا که روزای خوشمه

زیر بارون راه می رمو بستنی می خورم

لب پرتگاه میشینمو کتاب فلسفه میبافم

 

نمی دونم این آرزو سر رسید میشه یانه

 آرزومو سپردمش دست خدا ...

خدا خودش خوب میدونه

که اگه لایق بشم و بشه

خدا می تونه و

آرزوم برآورده میشه