یه کاری کن که می تونی...
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کليدي: درد و دل

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استـخاره نیسـت

 

دلم تنگ تو می شه

هر ثانیه ای که کم می شه

یه روزی می بالم به عشقم

اون روزی که سرانجام عشقمو می بینم

 

 

 


 
می خندم
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱  کلمات کليدي: عشق و منطق

خدا خیلی دوستم داره

وقتی یک درو می بنده هزارتا در دیگه باز می کنه

خدا خوب می دونه

که من فقط همون درو می خوام

می خواد بهم ثابت کنه

که خیلی عاشق نیستمو خیلی زود کم میارم

همین جوری هی امتحانم می کنه

با خودم می گم

چرا حرمته پاره می شه گره کور می شه

می گم دیگه درست نمی شه

آخرش می رسم می بینم یه حکمتی پشتش بوده

آخه خدا

اگه غلط بوده پس چرا شروع شده

که بخوام با جداشدن درس عبرت بگیرم

 

به سادگیم به عشقم می خندم

به دنیای که جواب خوبیمو با بدی داد

می خندم

به توی که رفتیو عشقمو ندیدی

می خندم